زندانی

و چه من رنجورم
و نمی داند کس
که مرا زندانبان
صبح و هر شام به سرنیزۀ بی داد خراشی دادست
و چه خوب است که نوری هم نیست
تا نبیند یک تن
زخم هایم چه عمیق
تا کجا باز شده
و چه جان سختم من
و تو گویی که هزاران لبخند
بر تنم بنشسته

ادامه مطلب...

پاییز

هوا سرد است
چرا آوای رعد از گوش من بیرون نمی آید؟
و آید دم به دم برقی ز نفرت از تماس ابرها بیرون
تو گویی شعلۀ جنگ است
و اشک آسمان بر ناله های بی کسان جاریست
صدای ناله ها آرام می پیچد
و هم کیشان
همه سر در گریبان
شرح ناکامی خود گویند
به هر سو بنگری رنگ رخ بیچارگان زرد است

ادامه مطلب...

افغانستان

برادر جان برایت تلخ می گریم
و میدانم که شب از ترس دژخیمان به کنج تنگ تنهایی سفر کردنچه غم دارد
نگاهت سرد و خاموش است
و پشتت خم و حرفت غم و آهت گشته دم بر دم
برادر جان برایت تلخ می گریم
و می دانم که مادر را به پیش چشم جان کندن
و خواهر را به پیش چشم آزردن
چه غم دارد
و دستانم به سویت می کشد ناگه
که شاید گردم از راز دلت آگه
بگو جانم
بگو افسانۀ نی را
که گر مولای بلخی زنده می شد این زمان

ادامه مطلب...

دکتر حسن احمدی گیوی

به نام خداوند بخشندۀ مهربان


قرار است این نوشته‎ها مقاله‎ای شود. قرار است این مقاله چاپ شود. در کتابی که برای بزرگداشت یاد و خاطره نازنین استادم آماده می‎شود. دستانم شکسته باد. من کجا و جایگاه و منزلت او کجا؟ من که هستم که برای زنده نگهداشتن یاد او بنویسم. او که من و هزاران نفر مثل من را درس می‎داد و با حرف‎هایش با جمله‎هایش و تشویق-هایش در دل‎مان بذر امید و پیشرفت می‎کاشت. دو هفته است که دارم با خودم جدال می‎کنم ولی نمی‎توانم کلماتی پیدا کنم که شایستگی وصف او را داشته باشد. اصلاً نمی‎توانم او را توصیف کنم. مهربانیش را، استادیش را، پدریش را، ......

ناخودآگاه خاطراتم را مرور می‎کنم . یادم می‎آید که چطور با او آشنا شدم. چطور در کلاسش آموختم. چطور با خانواده‎ام آشنا شد. چطور به خانه‎اش رفتم و چطور با او خداحافظی کردم.

هیجده ساله بودم، سال دوم دانشگاه. آخر، شانزده سالگی وارد دانشگاه شده بودم. آذر ماه سال 70 بود. در زمان استراحت بین دو کلاس با دوستم روی یکی از نیمکت‎های حیاط نشسته بودیم . حالم اصلاً خوب نبود. بغض گلویم را می‎فشرد . از کلاس ادبیات آمده بودم . به زور قطره اشکی را که داشت از چشمخانه، خود را به روی سرسرۀ گونه‎ها می‎رساند نگه‎داشته بودم.

دوستم می‎گفت: ول کن بابا‎، حالا یک چیزی گفته، یک ترم که بیشتر با او کلاس نداری. درس نمره بیاری است تو هم که واردی. نمره ات را بگیر و برو.

گفتم: آخه نمی‎دونی چطور توی ذوقم خورده. کاش اصلاً نگفته بودم که شعر می‎گم. همیشه حسرت یک معلم ادبیات را داشتم که سر کلاس شعر بخواند، مقاله‎های زیبا بیاورد، زندگینامۀ شاعران را بگوید و خلاصه بجز کتاب درسی حرفی برای گفتن داشته باشد، در مدرسه که نشد. معلم هایمان همیشه به فکر بدهکاری‎هایشان بودند زنگ فارسی هم که زنگ خواب بود. گفتیم می‎آییم دانشگاه، حتماً یک خبری می شود. این هم از دانشگاه.

ادامه مطلب...