خلقت زن

آنروز که در کارگه صنع الهی

 هر سو خبر از خلق یکی صنعت نو بود

جن و ملک آنروز پریشان و هراسان

  شاگردی استاد فلک را همه کردند

 با شور و هیاهو همگی همهمه کردند

گویی که فلک بس گله از دست زمان داشت

گویی که زمان چشم به آنجا نگران داشت

در بارگه رب علی آمد و شد بود

هرکس شده سرگرم به کاری و دگر فارغ خود بود

استاد کمی خاک و کمی آب به هم کرد گرفتار

افزود گلابی و بهم ریخت دگربار

جمعی ز ملائک ز شر و شور و هیاهو

کردند ملاتی و همان "زندگیش" نام نهادند

استاد "ز" از زندگی افزود بدان خاک

یک دستۀ دیگر ز وجاهت و ظرافت

"زیبایی" خود در طبق کار نهادند

استاد "ز" را ضامن زیبایی آن کرد

از علم و درایت و ز ادراک و بصیرت

شد حاصل آن "زیرکی" و از سر آن نیز

استاد "ز" برداشت و افزود بدان کار

زیبایی و از زندگی و زیرکی افزود زاش را

تا حرف نخستش بشود اول آن کار

تا آنکه خدا فخر کند بر همه عالم

زان خلقت اکمل به همه باز دگربار

آمد ز درآنگاه یکی از سر تزویر

آورد "ز" امّا ز سر اسم "زبونی"

خالق چو چنین دید برون کرد ملک را

از فکر همه کرد برون توسن شک را

آگه ز عمل کرد چنین گوش فلک را

کی هر دو جهان نیک بدانید در این جسم

از ضعف و زبونی قدمی راه ندارد

جمعی دگر از بین ملائک همه گشتند

تا رنگ "نشاطی" برِ این کار بسازند

"نون" از سر آن اسم نشاطی بربودند

بر آخر آن خلقت استاد فزودند

"نیروی خدا" همچو نمک مزۀ آن گشت

"نونش" چو نگین تاج سر شاه جهان گشت

در لحظۀ آخر پری "نفرت" و بیداد

حرفی ز سر خویش به "نون" های دگر داد

" نفرت" به هر آنکس که کند فخر بر این جسم

" نفرت" به هرآنکو ننهد حرمت این اسم

" نفرت " به کسی کو کند آزرده دلش را

" نفرین" به کی کو کند آلوده گلش را

اوّل "ز" و آخر "ن" و "زن" گشت پدیدار

بر گرد وجودش همه گشتند پریوار

خالق شده شادان و سرافراز و سبکبار

شد هدیۀ گامش ز بر خالق و دادار

فردوس برین، باغ جنان، نعمت بسیار

شیرین و عزیزاست وجودش مکن آزار

تا بآتش دوزخ نشوی سخت گرفتار